برای تو ...

 

userupload_2012_8178321961363249693.67.p

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 9:26 ] [ وحید ] [ ]

درد بی درمان ...

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

 

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

 

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

 

مثل مادر , عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

 

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

 

عاشقان در زندگیدنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند...

 

عکس دختر زیبای خفته

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 10:34 ] [ وحید ] [ ]

خوبترین حادثه...

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

 آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام! 

قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند...

"ویسلاوا شیمبورسکا"

 

حادثه طوفانی عاشق عشق

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 9:5 ] [ وحید ] [ ]

چشم تو...

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که  توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...

فریدون مشیری

 

 

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 10:12 ] [ وحید ] [ ]

تو کجایی سهراب؟

تو کجایی سهراب ؟؟؟

خانه دوست فرو ریخت سرم!

آرزویم را دستی دزدید...

مانده ام عشق کجا مدفون شد؟

به چه جرمی غزلم را خواندند؟

به چه حقی همه را سوزاندند؟

گله دارم سهراب....

دل من سخت گرفته است بگو!

تا کجا باید رفت....

تا ز چشمای سیاه مخفی شد؟

دوست دارم بروم....

اینهمه خاطره را از دل من بردارید

عشق را جای خودش بگذارید....

بگذارید به این خوش باشم

که به قول سهراب:

*پشت دریا شهریست که در آن هیچکسی تنها نیست*

*عشق بازیچه آدمها نیست*

 

*زندگی عرصه ماتم ها نیست*

 

 

آهسته تر بیا...

غوغا نکن که دلم

 با شور دردناک نفس های گرم تو

بی تاب می شود .

آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،

برای خاطره بازی

 فرصت ، همیشه هست .

وقتی تو می رسی

احساس می کنم

سکوت می شکند

ثانیه ها گرم می شوند

فاصله ، از لای انتظار پنجره

فرار می کند

آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

جایی برای کلام نیست

خاطره ، خود با تمام آنچه هست

میان چشم های عاشق ما

حرف می زند

و آرام

برگ می خورد وقتی تو می رسی

زندگی ، با تو می رسد

لبخند ، با تو می رسد

احساس می کنم

جایی ، میان پلک های مدام اضطراب

برای ما ساخته اند

احساس می کنم

ما را درون هاله ای از عطر و آرزو

انداخته اند .

وقتی تو می رسی

 

عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم

شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم

وقتی تو می رسی

من، به تمام آنچه دوست دارمَش

می رسم...!

 

normal_1

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 9:45 ] [ وحید ] [ ]

نغمه دلتنگی ...

کاش میفهمیدی ســـکوت همیشه علامت رضــــایت نیست 

گاهی سکوت یعنی "امــــا" 
یعنی "اگــــــر" 
یعنی هزار و یک دلیل که " دل "میترســــد بلند بگوید 

دیـــــگر احتیاط لازم نیست . 

شکستنی ها شکست 

هر جور مایلیـــــد حمل کنید .. !!

 

 

وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را
در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاه
كه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشرده
حبس كرده است...
ميخوانی
می نوازی
نرم نرم
اهسته اهسته
نه.... كسی كه بايد اينجا نيست!
نه.... اويی كه بايد
در جايی كه نبايد....
برای ترانه هايت
شعر دلتنگی می سرايد...
تو بخوان...
نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...

 

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 10:32 ] [ وحید ] [ ]

دلم گرفته است ...

خــــدایــا دیـدی؟؟!!!
کلی بـــــــاران فرستادی...
تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی...
مــن کـــه گفته بـــودم لکه نیســــت...
زخــــــــــــــــــــــم است،  زخـــــــــــــــــــــم..!

 

 

 

 

امشب به یاد تک تک شب ها دلم گرفت

 

در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت

 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

 

در التهاب خیسِ ورق ها، دلم گرفت

 

از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت

 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت

 

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو

 

در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت

 

متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی

 

از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت

 

یک رد پا که سهمِ من از بی نشانی است

 

از رد خون که مانده به هر جا، دلم گرفت

 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ


اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت ...

 

 

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 9:30 ] [ وحید ] [ ]

بزن بارون ...

بزن بارون پر دردم،گهی گرم و گهی سردم

 تو این دنیا دلم پوسید،کمک کن تا که بر گردم

 ببار بارون که دنیا رو،بپای غم هدر کردم

 خیال کردم که میباری،نباریدی سفر کردم

 ببار بارون،ببار بارون،دلم از زندگی سیره

ببار و پاک ،پاکم کن،نباریدی پیره میمیره

تنم پر گرده وپر خاک،دلم درگیروافلاک

اگر امشب نباری تو دلم،تب کرده میمیره

ببارامشب تنم تر کن،شبی هم با غمم سر کن

ببر غم های پنهانم،بشو یک شب تو مهمانم

ببار امشب،که دلگیرم عجیب از زندگی سیرم

بزن بارون پر دردم گهی گر م وگهی سردم

تو این دنیا دلم پوسید کمک کن تا که برگردم

       (فاخته)

 

128897251048.jpg

[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 11:43 ] [ وحید ] [ ]

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی...

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن هیچ .

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را باخود خواهد برد

باد ما را باخود خواهد برد...

(فروغ فرحزاد)

 

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 9:23 ] [ وحید ] [ ]

همین که ...

همین که یک نفر از دور ، لباسش رنگ تو باشه

همین که تو مسیر من ، یه گلفروشی پیدا شه

بازم یاد تو می افـــــــتم

همین که عصر یک جمعه ، آدم تو خونه تنها شه

همین که یک نفر اسمش شبیه اسم تو باشه

بازم یاد تو می افـــــــتم

با آهنگی که دوست داشتی، تموم کافه ها بازن

تموم شهر همدستن منو یاد تو بندازن

تو نیستی سرد و یخ بندون

تموم فصلا پاییزه

گذشتن از تو واسه من ، گذشتن از همه چیزه

 

همین که عکس تنهایی کنار دریا میگیرم

بدون شب بخیر تو به خواب گریه ها میرم

بازم یاد تو می افـــــــتم

با هر بارون با هر برفی، که میشینه رو این کاجا

میرم هرجایی تو این شهر ، میرم هرجایی تو دنیا

بازم یاد تو می افـــــــتم

یه وقتایی همه چی هست ، ولی اونی که باید نیست

دوبار ترکم کن ، مردن به این آسونیا هم نیست ...

 

 

jomalate asheghane 5

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 9:54 ] [ وحید ] [ ]