روزهای بی خاطره...

برای تو ...

 

userupload_2012_8178321961363249693.67.p

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 9:26  توسط وحید  

خــــــــدایــــــــا ...

 

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشـا کن

 اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت ،که حتــے روز،روشن نیست

کسـے اینجا نمـے بینـه که دنیـــــــــــا زیر چشماته

یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاته

فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 8:14  توسط وحید   | 

یادت هست؟؟؟

 نازنیـــن چشــم تمنــای مــرا یـادت هست؟       روز تشیــــیع دلــــم حال و هـــوا یــادت هست ؟  
 بهــت چشـمان مـــن آن روز تماشـایی بــود       تو که می رفتی و من مانده به جا یادت هست؟  

 بدتـــرین حادثـــه ی قــرن دلـم رفتـن توست      تو کـــه تاریــخ همین واقعــــه را یـــــادت هست  

 بعــــد تو چهــره ی من آگهـی ترحــیم است       بعــد تو مـــرده ام امـــا تو کجـــا یـــادت هست ؟ 

 روح آواره ی مـــن دربـــه در خاطـره هـــاست      راستـــی ذره ای از خاطــــــره ها یادت هست؟  

 روزگاریســـت که من رفتـه ام از یاد خــــودم         تو بگـــو هیـــــچ مرا اســــم مرا یــادت هست ؟ 

 رفتـــه بــودی کــه بیـــایی نکند یـادت رفــت؟    حاضــرم شــرط ببنــدم به خــدا یـــــادت هست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 14:13  توسط وحید   | 

فصل آشنایی...

پائیز در دلم جوانه می زند 
مثل روزهای کودکی 
لذت آشنایی با دوستان تازه 
بوی خوبِ کیف و کتاب های نو 
پائیز می شود 
مهر می آید 
مهربان می شویم 
بیشتر از همیشه 
لذت انتظارهای صبح گاهی 
در تقاطع های تکراری
و هر بار ابتکاری برای دیداری اتفاقی
هوا کمی سرد می شود 
دلم چای می خواهد 
و همراهی برای نوشیدن !!
پائیز که می شود ، دلم می گیرد 
برای ..
برای برگ هایی که می میرند 
برای همه ی بهانه های خوب 
برای قدم زدن های موازی !! 
پائیز که می شود دلم تنگ می شود 
برای همه ی پائیز های گذشته ..
برای تو ...
(حمیدرضا سلیمانی) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 11:7  توسط وحید   | 

درد بی درمان ...

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

 

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

 

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

 

مثل مادر , عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

 

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

 

عاشقان در زندگیدنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند...

 

عکس دختر زیبای خفته

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 10:34  توسط وحید   | 

خوبترین حادثه...

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

 آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام! 

قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند...

"ویسلاوا شیمبورسکا"

 

حادثه طوفانی عاشق عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:5  توسط وحید   | 

چشم تو...

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که  توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...

فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 10:12  توسط وحید   | 

تو کجایی سهراب؟

تو کجایی سهراب ؟؟؟

خانه دوست فرو ریخت سرم!

آرزویم را دستی دزدید...

مانده ام عشق کجا مدفون شد؟

به چه جرمی غزلم را خواندند؟

به چه حقی همه را سوزاندند؟

گله دارم سهراب....

دل من سخت گرفته است بگو!

تا کجا باید رفت....

تا ز چشمای سیاه مخفی شد؟

دوست دارم بروم....

اینهمه خاطره را از دل من بردارید

عشق را جای خودش بگذارید....

بگذارید به این خوش باشم

که به قول سهراب:

*پشت دریا شهریست که در آن هیچکسی تنها نیست*

*عشق بازیچه آدمها نیست*

 

*زندگی عرصه ماتم ها نیست*

 

 

آهسته تر بیا...

غوغا نکن که دلم

 با شور دردناک نفس های گرم تو

بی تاب می شود .

آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،

برای خاطره بازی

 فرصت ، همیشه هست .

وقتی تو می رسی

احساس می کنم

سکوت می شکند

ثانیه ها گرم می شوند

فاصله ، از لای انتظار پنجره

فرار می کند

آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

جایی برای کلام نیست

خاطره ، خود با تمام آنچه هست

میان چشم های عاشق ما

حرف می زند

و آرام

برگ می خورد وقتی تو می رسی

زندگی ، با تو می رسد

لبخند ، با تو می رسد

احساس می کنم

جایی ، میان پلک های مدام اضطراب

برای ما ساخته اند

احساس می کنم

ما را درون هاله ای از عطر و آرزو

انداخته اند .

وقتی تو می رسی

 

عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم

شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم

وقتی تو می رسی

من، به تمام آنچه دوست دارمَش

می رسم...!

 

normal_1

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:45  توسط وحید   | 

نغمه دلتنگی ...

کاش میفهمیدی ســـکوت همیشه علامت رضــــایت نیست 

گاهی سکوت یعنی "امــــا" 
یعنی "اگــــــر" 
یعنی هزار و یک دلیل که " دل "میترســــد بلند بگوید 

دیـــــگر احتیاط لازم نیست . 

شکستنی ها شکست 

هر جور مایلیـــــد حمل کنید .. !!

 

 

وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را
در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاه
كه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشرده
حبس كرده است...
ميخوانی
می نوازی
نرم نرم
اهسته اهسته
نه.... كسی كه بايد اينجا نيست!
نه.... اويی كه بايد
در جايی كه نبايد....
برای ترانه هايت
شعر دلتنگی می سرايد...
تو بخوان...
نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10:32  توسط وحید   | 

دلم گرفته است ...

خــــدایــا دیـدی؟؟!!!
کلی بـــــــاران فرستادی...
تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی...
مــن کـــه گفته بـــودم لکه نیســــت...
زخــــــــــــــــــــــم است،  زخـــــــــــــــــــــم..!

 

 

 

 

امشب به یاد تک تک شب ها دلم گرفت

 

در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت

 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

 

در التهاب خیسِ ورق ها، دلم گرفت

 

از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت

 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت

 

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو

 

در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت

 

متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی

 

از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت

 

یک رد پا که سهمِ من از بی نشانی است

 

از رد خون که مانده به هر جا، دلم گرفت

 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ


اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 9:30  توسط وحید   | 
مطالب قدیمی‌تر