X
تبلیغات
روزهای بی خاطره...

برای تو ...

 
[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 9:26 ] [ وحید ] [ ]

کشف قفس ...


چـــــــــرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پـــــروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پـــــــرواز ها را پر شکستند؟

چرا آوازها را ســــــــــــر بریدند؟

پس از کشف قفس پــرواز پژمرد

ســـــرودن بر لب بلبل گره خورد

کلافــــــ لاله سر در گم فرو ماند

شکفتن در گلــوی گل گره خورد

چرا نیلــــــــوفر آواز بلبــــــــــــل

به پــای میله های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگیـــــــــــــــن قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاقکی کردند

پرپروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پرواز شان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

قیصر امین پور


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 10:59 ] [ وحید ] [ ]

در پناه تو ...

خیلی وقت است که قلبم را سپرده ام به تو
خیالم راحت است هم از بابت قلبم و هم از تو
با صدای قلب تو میروم به اوج احساساتم
از تو مینویسم، از چشمانت ، مینویسم که عاشقتم
خیلی وقت است بسته ام چشمهایم را بر روی همه
تو به من یاد دادی رسم عاشقی را ، ای عشق جاودانه
یاد تو و مهرت همیشه در دلم ، تو چقدر مهربانی گلم
بگیر دستانم را تا رها شویم از اینجا
تا پناه ببریم به خدا
اینجا بمانیم نگاه ها ما را از هم دور میکنند ،
دستهای آلوده  چشمه ی عشقمان را گل آلود میکنند
اینجا بمانیم ستاره ای در آسمان نمی ماند ،
ما هم بخواهیم ، عشق دیگر با ما نمیماند
اینجا هوایی است که به درد همین گرگها میخورد
کسی حتی در حال سقوط هم به ما رحم نمیکند!
حیف عشقمان است که اینجا هدر رود ،
عشق باید بی خوابی شب تا سحر شود
که تا زنده ایم لذت ببریم از وجود هم ،

حالا این تو ، این عشق و این من….


[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 9:56 ] [ وحید ] [ ]

باز باران ...

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن 
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "


[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 10:19 ] [ وحید ] [ ]

سال نو مبارک...


این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم:

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت ...

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 13:5 ] [ وحید ] [ ]

گاهی وقتا ...

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چایت را بنوش ... 
نگران فردا نباش ...   
از گندم زار من و تو ...
مشتی کاه میماند برای بادها...!!!

 بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com  بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بـَعضـے وَפֿــتـآ


بـآیـَـכ تـَنهـآ بـآشـے ،


تَنهـآـے ِ تَنهـآ ....


هـے آهَنـگــ گوشـ بــכے ،


فِكــ ڪـُـنـے ،


هَمــہ چیـو بـریزـے تـُو פֿــوכتـــ ...


تـآ مـَرز ِ اِنفجـآر بـرـے ....


اونـوَפֿــ כر ِ اُتـآقـ ُ بـآز ڪـُـنے ُ بـآ هَمـوטּ


لـَبـפֿـَـنـכ مـَسـפֿــَرــہ ـے هَمیشگـے وـآنِــموכ ڪـُـنـے


ڪـہ هَمــہ چے פֿــوبــہ ..

عکس عاشقانه 63

کنار برکه دریا یادمان رفت...
نوشتن با الفبا یادمان رفت...
و باران با ترانه  باز بارید...
ولی گیلان زیبا یادمان رفت...
معلم آمد و ما پیش پایش...
دگر برپا و برجا یادمان رفت...
به قدری حرمت بابا شکستیم...
که مشق آب بابا یادمان رفت...
به ما تکلیف نوروزی ندادند...
که طعم سیب حالا یادمان رفت...
پس از طوفان به ساحل چون رسیدیم...
به سرعت ناخدارا یادمان رفت...
قطار و ریل و پطروس،سد و انگشت...
چه شد ما ریزعلی ها یادمان رفت...
میان جمع ما یک مرد کم بود...
ولی تقسیم و منها یادمان رفت...
همیشه منتظر بودیم اما...
نگفتیم آنقَدر تایادمان رفت...
سر صف ها دعای عهد خواندیم
ولی صاحب زمان را یادمان رفت....
شکستیم عهد و پیمان با دل خویش....

چه شد تصمیم کبری یادمان رفت...
[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 13:23 ] [ وحید ] [ ]

دستهای تو ...

این بازی نیست

این کودکانه هایِ من نیستند ...

اینجا

من ...

به اندازه ی تمامِ خنده هایِ تو ،

دلخوشی لازم دارم ،

تا بفهمم که تنها نیستم ...

سفسطه نمی کنم !

دلم گواهی می دهد که آمدنت ،

بزرگترین اتفاقِ لحظه هایِ سرشارِ من است ...

اگر گُل می دهم در زمستانِ این روزهایِ زمین ،

برایِ باوری است

که سالیانِ دراز در دلم ریشه زده بود ...

قبله ام را به چشم هایِ تو می دهم،

نماز کن

در سپیده دَمِ بارانیِ فردا ....

" فریماه "

 

من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست ...

این روزها که می وزند بادها از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری .

وگرنه من خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگتر از من است ....

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برایِ دست هایِ تو ، کَم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم !


 منظره هاي زيبا




[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 12:53 ] [ وحید ] [ ]

دلتنگی های آسمانی...

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در دل من ، خاطره‌اي است
مثل سنگي سفيد در دل ديوار
مرا با آن سر جنگ نيست ، توان جنگ نيست
خاطره سرخوشي و ناخوشي من است
هر که به چشمانم بنگرد
نمي‌تواند که آن را نبيند
نمي‌تواند که به فکر ننشيند
نمي‌تواند خاموش و غمين نگردد
توگويي به قصه‌اي تلخ گوش داده باشد
مي‌دانم خدايان آدميان را به اشياء تبديل مي‌کنند
و مي‌گذارند دل‌آگاهي آدمي زنده و آزاد بماند
تا زنده نگه دارند معجزه رنج را
بدين سان تو در من به هيات خاطره‌اي درآمدي


بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دلِ تو که می گیرد ،

انگار شادی می میرد

و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

وقتی که تو دلتنگی ...

دلِ تو که می گیرد

انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

من ...

به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

اینجا زمین نامَرد است

و آسمان می داند

که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

دست هایت را به دستهایِ من بسپار

و به آفتاب لبخند بزن .

فردا آفتابی است !

" فریماه "  


[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 10:53 ] [ وحید ] [ ]

احساس نبودنت ...

امـــروز نــه چـایـــ م دارچیــن داشـت
نـه قهـــوه ام شکــر
نــه اینکــه نــخواهـم
حـــوصله اش  را نــداشتــم
یعنـــی مــی دانـــی..
امـــروز نــبـودم
نــه!
امـــروز اصــلا نـبـــودم
مــن کـه خیلــی وقـــت اسـت
نـ.یـ.سـ.تـ.مـ..
امـــروز آفتــاب بـــود..بهــــار بــــود...
راحـــت بگویــمــت
امـــروز تــــو بایـــد مــی بـــودی
همـــه ی روزهـا بـه کنــار
تــو امــروز را عجیــب بـه مــــــن

وبه چشمهای منتظرم

بـ.د.هـ.کـ.ا.ر.ی. . . !


احساس نَـ ـ ـ ـــبودَنت

تمام غزلهایم را تَمَســـ ـ ـخُر میکند...

قافیه ها را باید بدون تـُ ـو

... به دار کشید!!!

قصه ی لیلی و مجنون

چند صباحی است که به خوابـــ ـ ـ رفته...

باید تیشه ی بـ ُـ ـ ــغض بر دوش گرفت

فَرهــــادیــ ـ ـ دیگر باید...!

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 10:41 ] [ وحید ] [ ]

کجا نوشته اند؟

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در توالی سکوت تو 

در تداوم نبودنت 

رد پای آشنایی از صدای تو 

در میان حجم خاطرم هنوز زنده است 

هنوز می تپد و باورش نمیشود که نیستی 

که رفته ای 

عشق 

این چنین میان مرز سایه هاست؟ 

این چنین پر از هجوم فاصله 

در تقابل میان آب و تشنگی 

تقابل میان درد و زندگی 

کجا نوشته اند؟


 

زندگی چیدن سیبی ست

که باید چید و رفت...

زندگی دیدن پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودیست جاری ...

هرکه آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت ...

قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار

کوچه گردی های خود را "زندگی" نامید و رفت ... !

[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 8:56 ] [ وحید ] [ ]