روزهای بی خاطره...

برای تو ...

 

userupload_2012_8178321961363249693.67.p

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 9:26  توسط وحید  

هوا سرد نیست...

نــــــــــــه

هوا سرد نیست...

سرمای کلامت دیوانه ام میکند...

بی رحــــم!

شوق نگاهم را ندیدی؟!

تمام من به شوق دیدنت پر میکشید...

ولی...

همان نگاه بی تفاوتت

برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 11:6  توسط وحید   | 

شب های بی پایان ...


از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را 
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی 
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری 
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

 

 

نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ !

هیچکس نمـﮯدآند. . .

پشت این چهره ی آرام در دلم چـﮧ مـﮯگذرد...

نمـﮯدآنـﮯ !

کسی نمـﮯدآند. . .

این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ،

چقدر خستـﮧ ام مـﮯکند . .
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 8:38  توسط وحید   | 

دلــــــم خــــوش نیــــست...

دلم خوش نیست،

   غمگینم...

کسی شاید  نمیفهمد.......

کسی شاید نمیداند کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی. ...

 تو  میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی: ... عجب احساس زیبایی...!

 ... توهم شاید  نمی دانی..

 

بـه هـمین سـادگی رفـتی بـی خـداحافظ عـزیزم...

سـهم تـو شـد روز تـازه سـهم مـن اشـک کـه بـریزم...

بـه هـمین سـادگی کـم شـد عـمر گـل بـوته تـوو دسـتم...

گـله از تـو نـیست مـیدونم خـودم ایـنو از تـو خـواستم...

بـه جـون سـتاره هـامون تـو عـزیز تـر از چـشامی...

هـر جـا هـستی خـوب و خـوش بـاش تـا ابـد بـغض صـدامی...

تـو رو مـحض لـحظه هـامون نـشه بـاورت یـه وقـتی...

کـه دوسـتت نـدارم ایـنو بـه خـدا گـفتم بـه سـختی...

مـن اگـه دوسـتت نـداشتم پـای غـم هـات نـمیموندم...

واسـت ایـن هـمه تـرانه از تـه دلـم نـمیخوندم...

اگـه گـفتم بـرو خـوبم واسـه ایـن بـود کـه مـیدیدم...

داری آب مـیشی مـیمیری ایـنو از هـمه شـنیدم...

دارم از دوریـت مـیمیرم تـا کـنار مـن نـسوزی...

از دلـم نـمیری عـمرم نـفسامی کـه هـنوزی...

تـو رو مـحض خـیره هـامون کـه نـفس نـفس خـدا شـد...

از هـمون لـحظه کـه رفـتی روحـم از تـنم جـدا شـد...

تـو کـه تـنها نـمیمونی مـنه تـنها رو دعـا کـن...

خـاطراتمو نـگه دار امـا دسـتامو رهـا کـن...

دسـت تـو اول عـشقه بـسپرش بـه آخـرین مـرد...

مـردی کـه پـشت یـه دیـواره واسـه چـشمات گـریه مـیکرد...

گـریه مـیکرد...گـریه مـیکرد..

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 13:59  توسط وحید   | 

ایــــــــــــن روزهــــــــــــــــا ...

این روزها ، روزه ام

روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام

در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر

دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت !

و به وقت اذان دلتنگی ها

افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم

و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات

روی لبـهـایم باشـد .

مهمــانــی خـدا که تمام شود

این منم که از پس نبودنت

آهسته آهسته کافر مــی شـوم !
 
 
 

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست.....

 

 عکس های رویایی و رمانتیک از فصل پاییز

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 9:23  توسط وحید   | 

تو همان جای منی...

نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام

فرسنگها هم دور باشی

هوایت که به سرم بزند

می نشانمت... کنار رویا هایم

دستهای دلواپسی ام را

قفل میکنم به بودنت...

تو...

همان جان منی...

که گاهی می رسی به لبهایم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 7:54  توسط وحید   | 

خـــــــــــواب آخــــــــــــــــــر ...

وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم
زیباییت را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود
عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود
من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر
ای عشق  من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 7:50  توسط وحید   | 

دوباره باز ...

دوباره باز تکرار اندوه و غم

 این تکرار بی پایان را پایان نیست

تاقبل از خزان بهار ها

بهارها به خود می بالیدند

اما در پس آن خزان بی برگی را ندیده بودند

دوباره زندگی برای گنجشگ کوچک دلش نسوخت

لباس سرنوشت آنرا هر طور دلش خواست دوخت

از آبی آسمان چیزی برایش به جا نذاشت

ابر سیاه دنیا را روی زندگی او گذاشت

گنجشگ سوخت و خدایش را خواست

به خدا گفتامگر چه کرده بودم >؟

خدا به او گفت امتحانی بود تو را

تا در پس دلواپسی های زندگی

گم نکنی مرا ...

 

عکس های جالب و گرافیکی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 7:51  توسط وحید   | 

خــــــــدایــــــــا ...

 

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشـا کن

 اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت ،که حتــے روز،روشن نیست

کسـے اینجا نمـے بینـه که دنیـــــــــــا زیر چشماته

یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاته

فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 8:14  توسط وحید   | 

یادت هست؟؟؟

 نازنیـــن چشــم تمنــای مــرا یـادت هست؟       روز تشیــــیع دلــــم حال و هـــوا یــادت هست ؟  
 بهــت چشـمان مـــن آن روز تماشـایی بــود       تو که می رفتی و من مانده به جا یادت هست؟  

 بدتـــرین حادثـــه ی قــرن دلـم رفتـن توست      تو کـــه تاریــخ همین واقعــــه را یـــــادت هست  

 بعــــد تو چهــره ی من آگهـی ترحــیم است       بعــد تو مـــرده ام امـــا تو کجـــا یـــادت هست ؟ 

 روح آواره ی مـــن دربـــه در خاطـره هـــاست      راستـــی ذره ای از خاطــــــره ها یادت هست؟  

 روزگاریســـت که من رفتـه ام از یاد خــــودم         تو بگـــو هیـــــچ مرا اســــم مرا یــادت هست ؟ 

 رفتـــه بــودی کــه بیـــایی نکند یـادت رفــت؟    حاضــرم شــرط ببنــدم به خــدا یـــــادت هست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 14:13  توسط وحید   | 
مطالب قدیمی‌تر