روزهای بی خاطره...

برای تو ...

 

userupload_2012_8178321961363249693.67.p

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 9:26  توسط وحید  

خــــــــــــــداحافـــــــــــــــــــظ ...

  ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

    مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ

    میان  های های گریه گفتم دوستت دارم

    از این دنیا گذشتم ای ز جان بهتر خداحافظ

    برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی

    ولی با رفتنت شد دردم افزون تر خداحافظ 

    تو گرم مهربانی ها شدی  آری نمی دانی

    به آتش می کشد من را هنوز آذر خداحافظ

    مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را

    برو با  دیگران ای بی وفا  دلبر خداحافظ

    تنم می سوزد از تب سالها اینگونه خوابیدم

    در آغوش غمت با دیدگانی تر  خداحافظ

    به محض آنکه چشمم روی هم آید تو را بینم

    نمی دانی چه دارم می کشم یکسر خداحافظ

    سکوتم بغض بی حدیست جاری تا به روز حشر

    سکوتت جور پنهانیست ای دختر  خداحافظ

    صدای در شنیدم باز کردم غصه ای نو بود

    به خواری گشته ام بازیچه ی این در خداحافظ

    به محض آنکه گفتم می روم با خنده ای گفتی

    برو هر جا که می خواهد دلت  بهتر خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 9:23  توسط وحید   | 

زیاد خــــــوب نیاش...

زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش... 
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

زیاد خوب نباش ....

زیاد دم دست هم نباش .حکایت ما ادم ها

حکایت کفش هاییه که...

اگه جفت نباشن...

هر کدومشون ...

هر قدر شیک باشند و نو...

تا همیشه....

لنگه به لنگه اند..

کاش

کاش

خدا وقتی ادمها رو می افرید

جفت هر کس رو با خودش می افرید

تا این همه ادمهای لنگه به لنگه زیر این سقف ها

به اجبار خودشون رو جفت نشون نمیدادند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10:16  توسط وحید   | 

پــــرنــــــده ...

دلم از عشــق سهم کــــمی داشــــت

برای با تـــــو بودن عالــــــمی داشت...

من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم

 جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم

 ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود

 چشم به دور دستها نداشتیم همینم واسه ما بس بود
اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن
 تو رو پر دادن و جاتم یه دونه آینه گذاشتن
 من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی
 گاهی اشتباه می کردم من کدومم تو کدومی
 با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو
 عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو
 اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد
 قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد
 تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم
 دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم
 تو ، تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد
 من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد
 حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز
 اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 7:48  توسط وحید   | 

هوا سرد نیست...

نــــــــــــه

هوا سرد نیست...

سرمای کلامت دیوانه ام میکند...

بی رحــــم!

شوق نگاهم را ندیدی؟!

تمام من به شوق دیدنت پر میکشید...

ولی...

همان نگاه بی تفاوتت

برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 11:6  توسط وحید   | 

شب های بی پایان ...


از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را 
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی 
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری 
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

 

 

نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ !

هیچکس نمـﮯدآند. . .

پشت این چهره ی آرام در دلم چـﮧ مـﮯگذرد...

نمـﮯدآنـﮯ !

کسی نمـﮯدآند. . .

این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ،

چقدر خستـﮧ ام مـﮯکند . .
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 8:38  توسط وحید   | 

دلــــــم خــــوش نیــــست...

دلم خوش نیست،

   غمگینم...

کسی شاید  نمیفهمد.......

کسی شاید نمیداند کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی. ...

 تو  میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی: ... عجب احساس زیبایی...!

 ... توهم شاید  نمی دانی..

 

بـه هـمین سـادگی رفـتی بـی خـداحافظ عـزیزم...

سـهم تـو شـد روز تـازه سـهم مـن اشـک کـه بـریزم...

بـه هـمین سـادگی کـم شـد عـمر گـل بـوته تـوو دسـتم...

گـله از تـو نـیست مـیدونم خـودم ایـنو از تـو خـواستم...

بـه جـون سـتاره هـامون تـو عـزیز تـر از چـشامی...

هـر جـا هـستی خـوب و خـوش بـاش تـا ابـد بـغض صـدامی...

تـو رو مـحض لـحظه هـامون نـشه بـاورت یـه وقـتی...

کـه دوسـتت نـدارم ایـنو بـه خـدا گـفتم بـه سـختی...

مـن اگـه دوسـتت نـداشتم پـای غـم هـات نـمیموندم...

واسـت ایـن هـمه تـرانه از تـه دلـم نـمیخوندم...

اگـه گـفتم بـرو خـوبم واسـه ایـن بـود کـه مـیدیدم...

داری آب مـیشی مـیمیری ایـنو از هـمه شـنیدم...

دارم از دوریـت مـیمیرم تـا کـنار مـن نـسوزی...

از دلـم نـمیری عـمرم نـفسامی کـه هـنوزی...

تـو رو مـحض خـیره هـامون کـه نـفس نـفس خـدا شـد...

از هـمون لـحظه کـه رفـتی روحـم از تـنم جـدا شـد...

تـو کـه تـنها نـمیمونی مـنه تـنها رو دعـا کـن...

خـاطراتمو نـگه دار امـا دسـتامو رهـا کـن...

دسـت تـو اول عـشقه بـسپرش بـه آخـرین مـرد...

مـردی کـه پـشت یـه دیـواره واسـه چـشمات گـریه مـیکرد...

گـریه مـیکرد...گـریه مـیکرد..

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 13:59  توسط وحید   | 

ایــــــــــــن روزهــــــــــــــــا ...

این روزها ، روزه ام

روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام

در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر

دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت !

و به وقت اذان دلتنگی ها

افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم

و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات

روی لبـهـایم باشـد .

مهمــانــی خـدا که تمام شود

این منم که از پس نبودنت

آهسته آهسته کافر مــی شـوم !
 
 
 

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست.....

 

 عکس های رویایی و رمانتیک از فصل پاییز

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 9:23  توسط وحید   | 

تو همان جای منی...

نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام

فرسنگها هم دور باشی

هوایت که به سرم بزند

می نشانمت... کنار رویا هایم

دستهای دلواپسی ام را

قفل میکنم به بودنت...

تو...

همان جان منی...

که گاهی می رسی به لبهایم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 7:54  توسط وحید   | 

خـــــــــــواب آخــــــــــــــــــر ...

وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم
زیباییت را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود
عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود
من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر
ای عشق  من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 7:50  توسط وحید   | 
مطالب قدیمی‌تر