برای تو ...

 عکس گل متحرک

userupload_2012_8178321961363249693.67.p

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 9:26 ] [ وحید ] [ ]

کاش میشد ...

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت 

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت 

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود 

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

 

54490874598458762470

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 10:47 ] [ وحید ] [ ]

ببار باران ...

ببار باران که دلتنگم....

مثال مرده بی رنگم

ببار باران کمی آرام....

که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران بزن بر شیشه قلبم...

بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد

اگر با دست تو باشد

ببار باران که تا اوج نخفتن ها

مدام باریدم از یادش

ببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی....

یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ،

تو با من بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من میشوی یک ابر تو خالی

ببار باران ببار باران.......که تنهایم

 

 1425726852.gif

 

 

ﺩﻟﻢ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...

ﺩﻟﻢ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺩﻟﺶ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ...
ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ...
ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﮐﻤﯽ ﺳﺮﺩ ...
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...
ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﯾﻢ ...
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻮﻩ ﺑﺘﺮﺍﺷﺪ ...
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺷﻮﺩ ...
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﯾﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ...
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ .
ﻏﺮﯾﺐ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﭘﯿﺎﺩﻩ ...
ﻗﻠﺒﺶ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻠﺒﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ...
 
 
تصاویر زیبا
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 10:59 ] [ وحید ] [ ]

خانه دوست ...

من دلم مي‌خواهد خانه‌اي داشته باشم پر دوست،

کنج هر ديوارش دوست‌هايم بنشينند

 آرام گل بگو گل بشنو...؛

هر کسي مي‌خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند.

شرط وارد گشتن شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست...

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهارمي‌نويسم

اي يار خانه‌ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست؟

 

عکس های بسیار زیبا از خانه های رویایی

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 11:28 ] [ وحید ] [ ]

این روزا ...

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...

 

 .................................

 

این روز ها عجیب تب کرده ام

 ودر بستر اندوه

 هر دم هذیان می گویم

 صدایم چرک کرده است…

 و ذهنم در گرمای مرضی مرموز می سوزد…

 تبم قد میکشد…

 پزشکان مرا جواب کرده اند

 این روز ها درمانی نیست

 فقط گاه گاهی

 درد هایم را پاشویه میکنم…

 

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 11:22 ] [ وحید ] [ ]

بیا.....

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم

شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همین!

اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم

حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام

وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است

هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی

وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین

شاید غلام خانه زهرا کنی مرا...

 

 

عکس گل نرگس

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 9:7 ] [ وحید ] [ ]

نیومدی ...

چشم من گم شد و تو پنجره ها  نیومدی

گفته بودم : واسه خاطر خدا.............نیومدی!

 یکی گفت شبای مهتاب بشینم دعا کنم

بالا رفت دستای من واسه دعا.................نیومدی!

 واسه تو نوشته بوذم که دلم دیوونته

تو گذاشتی به حساب یه خطا..................... نیومدی!

 یکی گفت  برو واسه کبوترا دونه بریز

دلمو ریختم واسه کبوترا..............................نیومدی!

 سبزی زندگیمو بستم به غوغای ضریح

امانت دادم اونو دست رضا(ع) .................................نیومدی!

 نذرمو نوشتمش رو گلا ،  تا یادم نره

نذرا رو یکی یکی کردم ادا................................... نیومدی!

 گفته بودن بیا از عشق تو دیوونه شده

لااقل برای خاطر شفا ...............................نیومدی!

 چه بیای و چه نیای ، من سر حرفم میمونم

تاخیراتو میذارم پای وفا.........................نیومدی!

 دیدمت رد میشدی از کوچه های خاطره

التماست کردمو گفتم بیا....................نیومدی!

 این روزا هیچ نامه ای به مقصدش نمیرسه

تو شدی مثل جواب نامه ها.............نیومدی!

نمی گم بیا ، اگه دوس نداری بیای ، نیا

لااقل فقط بهم بگو چرا نیومدی........ 

                         (مریم حیدرزاده)

 

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 9:3 ] [ وحید ] [ ]

کشف قفس ...


چـــــــــرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پـــــروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پـــــــرواز ها را پر شکستند؟

چرا آوازها را ســــــــــــر بریدند؟

پس از کشف قفس پــرواز پژمرد

ســـــرودن بر لب بلبل گره خورد

کلافــــــ لاله سر در گم فرو ماند

شکفتن در گلــوی گل گره خورد

چرا نیلــــــــوفر آواز بلبــــــــــــل

به پــای میله های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگیـــــــــــــــن قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاقکی کردند

پرپروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پرواز شان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

قیصر امین پور


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 10:59 ] [ وحید ] [ ]

در پناه تو ...

خیلی وقت است که قلبم را سپرده ام به تو
خیالم راحت است هم از بابت قلبم و هم از تو
با صدای قلب تو میروم به اوج احساساتم
از تو مینویسم، از چشمانت ، مینویسم که عاشقتم
خیلی وقت است بسته ام چشمهایم را بر روی همه
تو به من یاد دادی رسم عاشقی را ، ای عشق جاودانه
یاد تو و مهرت همیشه در دلم ، تو چقدر مهربانی گلم
بگیر دستانم را تا رها شویم از اینجا
تا پناه ببریم به خدا
اینجا بمانیم نگاه ها ما را از هم دور میکنند ،
دستهای آلوده  چشمه ی عشقمان را گل آلود میکنند
اینجا بمانیم ستاره ای در آسمان نمی ماند ،
ما هم بخواهیم ، عشق دیگر با ما نمیماند
اینجا هوایی است که به درد همین گرگها میخورد
کسی حتی در حال سقوط هم به ما رحم نمیکند!
حیف عشقمان است که اینجا هدر رود ،
عشق باید بی خوابی شب تا سحر شود
که تا زنده ایم لذت ببریم از وجود هم ،

حالا این تو ، این عشق و این من….


[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 9:56 ] [ وحید ] [ ]

باز باران ...

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن 
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "


[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 10:19 ] [ وحید ] [ ]