روزهـــاے بے خاطــــــره...

یک روز، آنجایی که دست میکنی توی موهای مشکی اش

توی فکر فرو میروی و به این می اندیشی که

تو موهای خرمایی روشن را بیشتر از این موها دوست داری...

یک روز که برای بوسیدنش سرت را خم میکنی توی مغزت این فکر رژه میرود

که بوسیدن زنی هم قد و قواره من باید جذاب تر باشد...

یک روز آنجایی که خودت موهایش را میزنی زیر روسری،

یک تصویر جلوی چشمتت می آید و جم نمیخورد؛

تصویر دختری که با نگاه کردن به تو میدانست که لابد یک تار موی ریخته روی پیشانیش

که مردش اینجوری اخم کرده...

یک روز که به دستان کشیده و ناخون های قرمزش نگاه میکنی،

تصویر دستهای گندمی دختری که دستبند های رنگی رنگی دستش میکرد دیوانه ات میکند...

یک روز،توی چشمهایش،دنبال دختری میگردی

که میگفتی از چشمانش پاکی میبارد میگردی و کمتر پیدا میکنی...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 9:18 توسط وحـــــــــــید |

«بدترین جای دلتنگی آنجاست که ... دلت می‌خواهد برایش پیام بفرستی،
اما یادت می‌آید که انتظاری برای پیام تو ندارد...
گاهی آن‌قدر دلم هوایت را می‌کند که انگشتانم بی‌اختیار سمت نامت می‌روند.
صفحه‌ی چتت را باز می‌کنم، چند کلمه می‌نویسم،
چند بار پاک می‌کنم و در آخر فقط به صفحه خیره می‌مانم.
نه به این خاطر که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً هزار حرف نگفته در دلم مانده است.
اما چه فایده وقتی آدمی که دلتنگش هستی، دیگر دلتنگ تو نیست؟
دلم می‌خواهد بپرسم حالت چطور است، بگویم امروز هم بی‌دلیل یادت افتادم،
بگویم هنوز بعضی خاطره‌ها با اسم تو نفس می‌کشند... اما بعد یادم می‌آید که...
من تنها کسی هستم که هنوز در گذشته مانده است.
برای همین سکوت می‌کنم. نه از روی غرور،
بلکه از ترس شنیدن بی‌تفاوتی کسی که روزی تمام دلیل لبخندهایم بود.
و چه غم‌انگیز است که دوست داشتن یک نفر،
گاهی فقط به نوشتن پیام‌هایی ختم می‌شود که هیچ‌وقت فرستاده نمی‌شوند...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:7 توسط وحـــــــــــید |

چند روز دیگر،

شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر،

بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم،

من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد،

اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت،

عطری آشنا، عطر خنده هایت، عطر نگاهت،

عطری لبریز از خاطرات خوب...

تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم.

گیریم که نگاه، گناه باشد، بوییدن که گناهی ندارد،

دارد؟؟؟؟؟

😔😔👌👌

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت 14:43 توسط وحـــــــــــید |

حال ما خوب است خوب...

شبیهِ تمامِ بغض‌هایی که هنگام واکسن زدن

به بازوی نحیفِ بچگی‌هایمان قورت‌ دادیم

و سری که چرخاندیم و مشتی که محکم گرفتیم

و چشمی که بستیم که مثلا یعنی نمی‌ترسیم!

شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان که

زیر شلوار خونین و خاکیمان پنهان کردیم

و لنگ‌ لنگان با تمامِ درد لبخند زدیم

و دنبالِ گوشه‌ی خلوتی برای جیغ‌کشیدن گشتیم ...

ما خوبیم...

همین که بد نیستیم ؛ خوبیم ...

همین که می‌خندیم راه می‌رویم و ادامه می‌دهیم ..

یعنی خوبیم ؛

خیلی‌ خوب ....

🥹😔😔🍃 .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ساعت 11:48 توسط وحـــــــــــید |

صدایم بزن ... پاییز در ڪوچہ پیچیدہ !

براے روز اول ، دفتر نقاشے برداشتہ ام ،

یڪ دفتر شصت برگ و یڪے چهل برگ ؛

زنگ آخر ورزش داشتہ باشیم، خوب است! صدایم بزن ؛ مدرسہ دیر مے شود .

ڪتابهایم را جلد ڪردہ ام. از دفترهایم ،

دہ صفحہ را خط ڪشے ڪردہ ام، بالاے صفحہ ها نوشتہ ام :

بنام خدا ! مدرسہ ام دیر مے شود ... من تمام زنگهاے تفریح را ،

تمام مشق هاے از هر ڪلمہ دہ خط را ،

تمام مسالہ هاے حساب و هندسہ را ، از بر شدہ ام ! صدایم بزن !

بپرس : آهاے فلانے ! مے آیے بہ مدرسہ ؟!

بیایم . برویم ! رفیق ؛توے راہ «شیرینے قلم» بخریم .

تو نارنگے آوردہ باشے براے زنگ تفریح، من انار ... مدرسه‌مان دیر مے شود !

بیا دم دالان خانه‌مان صدایم بزن. صداے تو را من دوست دارم ...

😔👌🌺🌺

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ساعت 11:3 توسط وحـــــــــــید |

بذار پاییز‌ برسه؛

یه روزِ بارونی میام دنبالت‌.

هودی هامونو‌ بپوشیم‌ و بزنیم‌ بیرون رو پل می‌شینیم‌ و با موزیک می‌خونیم :

ببار ای نم نم باران ,

زمین خشک را تر کن سرودِ زندگی سر کن ،

دلم تنگه ، دلم تنگه.

بعد دعوتت میکنم به یه کافه.

یه قهوه داغ ، با کیک شکلاتی ،

از اونا که دوست داری.

چند ساعتی باهم به آرامش برسیم.

هیچ چیز اضافه ای نباشه،

فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،

کتاب باشه ، موزیک باشه ،

من باشم ، تو باشِی...... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ساعت 14:49 توسط وحـــــــــــید |

او شعر را دوست داشت،

خیال‌پردازی و سفر را… و من؟

من او را، با همه‌ی هستی‌ام، دوست داشتم!

او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟

من تنها او را دوست داشتم، بی‌هیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت،

عطر قهوه و سیگار را… و من؟

من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم!

او باران را دوست داشت، پاییز را و رنگین‌کمان را… و من؟

من، عاشقانه‌تر از هر چیز، عاشق او بودم!

من… او را دوست داشتم، او را… بی‌پایان دوست داشتم!

و او؟ شنیدن این جمله، تنها لبخندش را طلب می‌کرد…

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ساعت 12:3 توسط وحـــــــــــید |

برای نوشیدنِ یک چای با تو؛

دیر رسیده ام...

برای خندیدن با تو نان صبحانه را با تو قسمت کردن...

و یا منتظر بودنت ؛

پشتِ پنجره ی خانه دیر رسیدم....

سهم من و تو از تمامِ جهان، یک قلبِ قرمزِ مجازی ، بیشتر نشد؛

و یک درود و احسنت و سکوتِ خجالتی؛

.. و شاید ؛

چندخط یادگاری در پِیج هم که به اندازه ی عشقِ ما

بی صدا لایک می خورَد و از یاد می رود...

امید را ببین! دیدنی ست...

و امروز برای ما عزیز؛ روزِ دیگری است...

بی فضای مجازی؛

کمی مهربان باش!

بی فضای مجازی؛

دوستت دارم.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴ساعت 10:33 توسط وحـــــــــــید |

دلم حیاط خانه قدیمی پدربزرگ را میخواهد...
یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه ای آب دهیم...
فرشی بیاندازیم روی ایوان بوی خاک و آب و گل ...
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم
که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
پدربزرگ بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم
و از عطر خوشش لذت ببریم دلم آن روزهایی را میخواهد
که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد
از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم
و هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود و برای باز کردن در باید از حیاط میگذشتی،
چه گرمای تابستان، چه در یخبندان زمستان امــــــــــا حیف..
همه شان گذشتنداز آن خانه چیزی نمانده جزیک خاطره...
دلم تنگ است
برای خانه ی پدر بزرگ برای گلدانهای شمعدانی کنار باغچه
برای بوی زعفران شله زردهای نذری برای قرمزی و شیرینی یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستارهبرای
پریدن از روی جوی آب برای دوچرخه سواری
برای ایستادن در صف نانوایی برای خوردن یک استکان کمر باریک چای
برای قند پهلویش برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه برای هیاهوی بچه ها پشت دیوار
هر خانه خانه ی پدربزرگ یک بهانه بود.....
دلم برای کودکیهایم دلم برای خودم تنگ شده است...!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴ساعت 7:35 توسط وحـــــــــــید |

سلام دکتر!: من خوابم نمیبره میشه بیام بشینم دوکلمه باهات حرف بزنم؟

درسته تو دکتری و من یه دیوونه.:؛

ولی مگه ما دیوونه ها دل نداریم.

دکتر قربونت برم من که از اول دیوونه نبودم از اول که قرص نمیخوردم میخوردم؟

چرا اینجوری میکنی؟ دلت میسوزه؟

دلت نسوزع قربونت برم دلبر باید دلش بسوزه که منو اوردن اینجا بستری کردنم.

دلبر من باهمه فرق داشت دکتر مغرور بودا ولی اخه همین غرورش جذابش میکرد

بار اخری که دیدمش دستش تو دست اون دختر خوشگله بود

نگاش کردم از دور مثل همیشه خوشتیپ کرده بود

گریه نمیکنما دکتر امروز عصر تو حیاط اسایشگاه توپ خورده تو صورتم داری برام چی مینوسیی؟

که شب به دلبرم فکر نکنم و زود بخوابم؟

که شب نرم تو سکوی اسایشگاه از هایده نخونم که میگف مستی ام دیگه درد منو دوا نمیکنه

ننویس دکتر من خوب شدنی نیستم

بزار دارو بمونه برای اونایی که امید خوب شدنشون هست

من هرشب الکی زود میخوابم تا پرستار فکر کنه خوابم درو ببنده بره.

بعدش که رفت پامیشم میرم پشت پنجره به ماه نگاه میکنم

صورت دلبر میاد جلو چشام چشاشو میبینم که داره نگام میکنه ولی ازم دور میشه.

با ماه حرف میزنم میگم کاشکی نری کاشکی صبح نشه

همیشه تو اسمون باشی یع شب به ماه گفتم فکر نکنی عزیزیا نه چون شبیه دلبرمی هواتو دارم.

خلاصه دکتر اینجوریاس سرتو بگیر بالا توام توپ خورده به چشات گریه نکنی

یه وقت واسه دکتر افت داره گریه کنند

گریه و دلتنگی مال منه دیونس دکتر

اون چند شب پیشا خوابشو دیدم میگفت از بس دارو بهت دادن لاغر شدی

منم گفتم اره به روش نیاوردم دکتر که از دلتنگیش لاغر شدم

گفتم یه وقت غصه نخوره میدونم عین خیالش نیست ولی....

مچ دستام از بس هرشب میبندنم به تخت قرمزه .. کبوده... دکتر خوابت برد؟

خسته شدی؟ دلم به تو خوش بود ..

توام خوابت برد منم میرم رو سکو ماه تو آسمونه دلبرم اومده ...

عه باز درد خوردن توپ تو چشام حس کردم گریه نمیکنمااااا.

یادش بخیر. دلبر میگفت چشات خیلی قشنگه گریه نکن لامصب

نمیدونست چشای خودش یه سگ وحشی توش زندانیه خوبم حالم خوبه؛

عمر من در پی دلبر گذشت؛

دلبرم بی انکه بداند از من گذشت

هرشب به یادش تا سحر گفتگو کردم باخدا خداگ با آنکه میدانست گذشت ....

#سپیده_زاهدی

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 7:14 توسط وحـــــــــــید |


مطالب پيشين
» یک روز.....
» بدترین جای دلتنگی...
» عطری آشنا...
» حال همه ما خوب است...
» پاییز و مدرسه...
» پاییز که بیاد.....
» او ... من ....
» مجــازی...
» دلم تنگ است.....
» مـــن و دکتــر...
Design By : ParsSkin.com