روزهـــاے بے خاطــــــره...

شاید سالها بعد

پشت چراغ قرمز در یک روز بارانی صدای رادیوی ماشین،

حواست را به خودش جلب کند!

خواندن یک متن،یک شعر،یک ترانه

آنقدر برایت دلچسب و تاثیر گذار باشد

که از سبز شدن چراغ دورت کند و به سالهای قبل نزدیک...

آنقدر دور شوی که با صدای بوق ماشینهای پشت سرت

به حال خودت برگردی و با دستهای لرزان و فکر مشغول

شروع به حرکت کنی...

شاید سالها بعد فرزندت یک متن، یک شعر، یک ترانه

را برایت بیاورد و معنی یک جمله یا کلمه ای که در آن عشق

به کار رفته باشد را از تو بخواهد

بی آنکه بدانی و بخواهی چندین بار با خودت بخوانی

و جوابی برای گفتن نداشته باشی؛

شاید سالها بعد....

یک متن، یک شعر، یک ترانه

در یک صفحه مجازی، در یک جمع خانوادگی،

در تاکسی برگشت به خانه تو را به سال و جایی از زندگیت ببرد

که بخشی از آن را در خودت جا گذاشته ای...

شاید سالها بعد ....

برحسب اتفاق و از روی کنجکاوی

دنبال نام نویسنده ای بگردی

که یک متن، یک شعر، یک ترانه اش فکرت را مشغول کرده

و به یک نام آشنا برخورد کنی

آن روز درست مثل ایستادن بی دلیل پشت چراغ سبز

مثل نداشتن جواب برای فرزندت و مثل برگشتن به گذشته ات

و درست مثل همین الان

به یاد کسی خواهی افتاد که بی دلیل

پشت چراغ سبز عشقهای بعدی از تو مانده بود،

جوابی برای عشق های بعد از تو نداشت

و سالها به گذشته اش برگشته بود....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت 9:1 توسط وحـــــــــــید |


مطالب پيشين
» یک روز.....
» بدترین جای دلتنگی...
» عطری آشنا...
» حال همه ما خوب است...
» پاییز و مدرسه...
» پاییز که بیاد.....
» او ... من ....
» مجــازی...
» دلم تنگ است.....
» مـــن و دکتــر...
Design By : ParsSkin.com