روزهـــاے بے خاطــــــره...

سالها بعد هنگامی که در حال درست کردن قهوه هستی

ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد!

دیوانه ای از زمان گذشته در کوچه هایی پر از خاطره...

اسمش را هنوز یادت هست،

خنده اش، صدایش...

یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت!

و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،

انتخابت سخت میشود! دستت را میبری زیر چشم چپت،

قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی،

لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی...

همان لبخندت کافی ست برایم...👌👌

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت 7:58 توسط وحـــــــــــید |


مطالب پيشين
» یک روز.....
» بدترین جای دلتنگی...
» عطری آشنا...
» حال همه ما خوب است...
» پاییز و مدرسه...
» پاییز که بیاد.....
» او ... من ....
» مجــازی...
» دلم تنگ است.....
» مـــن و دکتــر...
Design By : ParsSkin.com